|
محسن امیدی شمامی دانشجوی کارشناسی ارشد روان شناسی علاقمند به فلسفه و سیاست می نویسم از هر آنچه در دل در سر جاریست
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
|
چنین گفت محسن
خواب
من خواب
خواهش تن را دیده ام من خواب بوق های بیشمار من خواب فروش تن را دیده ام |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 15:18
خواب
خوابدیدم
که وحی نازل شده بر من پیمبرم اینک به پیش که دینم بگسترم: اول: بجای سجاده باده باد دوم :بجای سجاده باده باد . . . . . بجای سجاده باده باد
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 15:15
خواب
خوابدیدم
قدحی در دست است می نوشم و تویی در پیشم می بوسم چه نگاهت مرموز می ترسم و تنت چون کوره می سوزم |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 15:11
خواب
خوابدیدم
که تویی چون یک بید می لرزی ومنم چون یک باد می پیچم |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 15:8
خواب
من خوابدیده ام
من خواب یک درخت سرو با میوه هایی از گلابی وحشی را دیده ام در خواب من با تبر افتاده ام به جان سرو دردی که میکشید را من دیده ام خونی که میچکید را نوشیده ام با هر تبر ضربه من آهش شنیده ام من لرزش تن سرو را با ریشه اش در خواب دیده ام تعبیریان شما تعبیر خواب من کنید |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 15:5
تابستان در دهکده
اندیشه سبز بهار
از ذهن دهکده بیرون است وگرمی تابستان در شریان روستاها در جریان چون خون است ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 10:41
بهار در دهکده
بهار آمد در ده پایین لبخند روی صورتکها نشست ونور مستقیم شمع با عبور گیج شاپرکها شکست چوپانی دل آزرده از موسی و نا امید از خدا نی لبکی در دست و بر لب آهنگی محزون و آن دورتر گوسفندانی در دشت به چریدن مشغول سگ گله در خواب بره ای بازیگوش و گرگی بنشسته در کمین تکه ابری در آسمان و رودهای جاری بر زمین و گلهای برخواسته از خواب آنطرفتر دختری با لباسهای گشاد چهره ای و خرم و شاد گل سرخی بر سینه نشسته زیر سرو ناز و به دنبالش پسری در پی اوست به امید شنیدن شنیدن بله می پرسد آهای دوستم داری پری ناز؟ و پری ناز می گوید با ناز ایش! مرده شورت ببرد مردک بی شرم و حیا و با ز هم قلبی شکسته و پاههای خسته از اینهمه دویدن و .......نرسیدن در ده بالا چه خبر؟ دهقان مسرور از محصول و در خیالش می فروشد آنرا و پسر افلیجش را میبرد شهر برای مداوا آنطرفتر کودکانی سر بازی بازی (بالا و بلندی ) مدام در دعوا وچند قدمی پیشتر دست اندر دست یکصدا می خوانند (عمو زنجیر باف:بله زنجیر منو بافتی :بله پشت کوه انداختی:بله) وکمی دورتر مامای ده از کلبه بیرون آمد و گفت: مبارک است مژده دهید پسر است پسری کاکل به سر و طنین گریه نوزاد در گوش پدر پیچید و پدر بزرگ خندید همه شادند و خوشحال جز یکی دختر زشتروی پدر مرده که هیچ پسری او را......... و با خود میگوید(کاش من هم مثل پری ناز...................)
با تشکر از دوست خوبم فرشید یوسفی بخاطر اجازه انتشار شعر بهار در دهکده
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 0:25
اصول عدالت اگر اینست
چشم در برابر چشم اگر دست در برابر دست پس دیشب بوسیدمت امشب انتقام گیر |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت 19:44
(در آغاز هیچ نبود کلمه بود وآن کلمه ...)
یک توده بسیار متراکم از ماده بسیار متراکم
ناگهان بیگ بنگ . . شکل گیری عناصر . . ییدروژن آهن مس طلا فلزات سنگین تر سرد شدن بخار فلزات شکل گیری ستاره ها سیاره ها زمین پیدایش موجودات تک سلولی
پیدایش موجودات کاملتر پیدایش گیاهان حیوانات میمون انتخاب طبیعی و جهش ژنیتیکی
آنگاه انسان
مردم شاید هم کشته شدمذرات بدنم در زیر خاک تجزیه شدند عناصر بدنم وارد گیاهان طبیعت شد آن گیاه من بودم گوسفندی مرا چرید آن گوسفند من بودم گرگی مرا درید آن گرگ من بودم دوباره مردم شاید هم کشته شدم در طبیعت گندیدم تجزیه شدم آب باران مرا شست به دریا برد بخار شدم چشمه ای آب گوارا گشتم دختری با گلی قرمز بر مو بسته با دستانی زیبا و سینه هایی برجسته مرا نوشید آن دخترک من بودم
من همه بوده ام همه جا همه وقت همه چیز من در دل هر ذره به دنبال خودم میگردم چنین گفت محسن اشهد ان منم همیشه تاریخ اشهد ان لا ذره الا من
آدم من بودم حوا من بودم ابلیس هم
فرعون من بودم موسی هم
دشنه بوده ام بر گلویی لبخند بوده ام بر لبی استخوان در دهان سگی
همه من بوده ام
الماس کوه نور من بوده ام پهلوان رستم پر زور من بوده ام غریبه دیار دور من بوده ام
چه بزرگم من چه وسیعم پروانه من بودم شمع هم
ایرانی من بودم تورانی من بودم اهل جزایرمادا گاسکار من بودم رضا حجت من بودم کیوان کاوه من بودم حتی علی ماوی من بودم کدام ذره از تن اینهاست که من و آن زمانی به هیئت آن توده اولیه نبوده ایم به هیئت آن دختر به هیئت آن شمشیر به هیئت آن گوسفند نبوده ایم من چنان در همه کس می نگرم که در آیینه خودم را به کاوه عاشوری که نمیداند پس از مرگش چه خواهد شد . (عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد) هم از آنگونه که من شایدم در بدن بچه ای افغان بروی هم از آنگونه که من شایدم شاعرکی در پی یک واژه ناب هم از آنگونه که من شایدم شایدم چیست یقینا من وتو وهمه تا ابد در همه آنچه که هست خواهیم بود هم از آنگونه که تا اکنون بودیم
(به جهان خرم از آنم ) که جهان یعنی من همه را دوست بدارم که همه یعنی من . . (در آغاز هیچ نبود کلمه بود وآن کلمه...)
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 19:43
مرا هم چار زندان است
غم نان و غم جان و غم جانان غم انسان وبد اندیشه ای که میگوید تو راه به حقیقت نتوانی برد که حقیقت گفته شده از زبان نا همچو منی پیشتر هزاران سال
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 15:3
خسته
بسیار خسته ام اکنون
شاید اگر خسته نبودم عاشق میشدم
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 0:30
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته میایید هواری بکشید فغانی بکنید بگذارید ترک بردارد چینی نازک تنهایی من |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 0:13
غنی سازی
غنی سازی اورانیوم حق ماست از نوع مسلمش ولی آیا غنی سازی دموکراسی حق ما نیست؟ |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 2:14
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 0:48
سرانجام ناگزیر ما
شاید سکوت بود ولیکن چه زود بود چه زود
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 0:45
باشد که مهر میان ما فزونی گیرد ای دوست من
یک را آرزومندم یکی شدن با تو را آرزومندم فزون توانی را آرزومندم مهربانی را آرزومندم پیش به سوی تو آمدن را آرزومندم دوان به سوی تو آمدن را آرزومندم بهتر شدن را آرزومندم بهترتر شدن را آرزومندم (مرا آرزوست که با تو دیدار و همپرسگی کنم) باشد که مهر میان ما فزونی گیرد ای دوست من ایدون باد تا جان دارم ایمان دارم به تو و من ایدون باد خشنودی تو ایدون باد |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 0:39
گسستن
گسستن آغازیست برای یکی شدن گسستن از خود ودرآویختن در تو و لحظه ایست برای گفتن اینکه دوستت دارم و تو را در تمام شبانگاهان که ناز تو و نیاز من رازها می آفرینند خواهم سرود به گونه یک شعر یک غزل یک احساس چنین گفت محسن |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 0:20
امشب دلم گرفته دلم دلم سگ شده امشب پارس می کند به عمر بیهوده به جوانی بیهوده به ایرانی بیهوده پارس میکند آه ای خدا شکسته دلم شکسته دلم امشب دلم شکسته افکار من یخ بسته امشب تهی شده وجودم از هر آنچه غرور از هر آنچه امید از هر آنچه اراده امشب دلم وا داده قد کوه دماوند غم در خودش جا داده امشب دلم گرفته
نیاز من امشب فریادی امشب فحشی فریادی امشب هواری فریادی امشب دشنه ای فریادی امشب خشمی فریادی امشب خونی فریادی امشب قتلی خواهم کشت امشب آن بی غرور آن تهی ارادهء واداده را امشب متولد خواهم ساخت آن محسن پر فروغ و پر غرور و آزاده را امشب امشب دلم گرفته دلم برای خودم تنگ شده امشب |+| نوشته شده توسط محسن امیدی در پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت 2:26
نوشتن فقط نوشتن نیست نوعی زندگیست نوشته های من فرزندان منند که دوستشان دارم حتی اگر نا اهل باشند با نظرات خود اهلشان کنید
|+| نوشته شده توسط محسن امیدی در پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت 1:50
|